تبليغاتX
اسرارقلم

 

پائیز فصل پر رمز و راز

 فصل بی رنگی و همه رنگی

فصل دلبری و افسونگری

با یادگاری از دوران تب تابستانی

و نویدی از زمزمه بوران و بَرد زمستانی

هم فصل بیوفائی و بی صفائی و یغما

هم فصل وفا و صفا و سخا

 بیوفائی از آن روی که :

گرمای تابستانی و اندوخته هایش را

از ثمره اشجار تا سرسبزی چمن و گلزار

یکباره بی چشم و روی به تاراج می نهد

و کلام گرم تابستان را ، با ندائی سرد

و سلام سبز سلفش را ، با نگاهی زرد

بی مهابا به دست فصل خلفش می سپارد

گویا پیام بلندای ایام گرمائی را

سیاهی سرد یلدائی است دست به کار 

و این فصل افسون و یغما را

مظاهری ازوفا و صفا و سخاست، در انتظار 

چه ، بلندای شبهای سرد و سیاهش را

بزم شبانه یاران

و غیبت تب تابستانی اش را

گرمای کرسی یلدائیان چشم انتظار....

و میراث و ثمرامساک تابستانی را

به رسم وفا ، با صفا و سخاوتمندی

برسفره های بذل یلدائیان برقرار.

اما اینبار سرآغاز این یغمای پنهانی را عید فطر رمضانی است

که شاید ذخیره ربانی اش ، جبرانی باشد از بهر آن خسران انسانی ...  

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 23:32 |

 ا

این مطلب در رمضان سال گذشته نگاشته شده شاید تکرارآن مفید افتد

   لحظه ها ، کالائی که همگان دارند

   اما بهائی نا برابر دارند

   نمیدانم نرخگزارش کیست

   یا سر منشاء تقدیرش از چیست
 
   آن حکایت " کُل یَوم هُوَفی شأن " را میدانم از کیست

   اما نمیدانم بهایش چیست
 
   نرخ لحظه ها ، برای بعضی ها بالاست
 
   بالاتر از هر کالاست
 
  همچون " لُیلُة القُدر " که هرشبش برتر از هزار ماه
 
  وهر
لحظه اش نیز برتر از هزاران لحظۀ در راه
 
  اما چرا همۀ
لحظه ها ، همۀ شب ها ، در قدر نا برابرند؟
 
  واین همه ، بی قدر ویا از قدر کمترند؟
 
  لابد شنید ه اید "گرهمه شب ، شب قدر بودی
 
  شب قدر بی قدر بودی"
 
  پس چرا نبا ید آن "
مبارک لَیلَه " را به بست نشست؟
 
  ودر آن "روزنه بر طلوع صبح نبست"؟
 
  آری نرخ
لحظه ها برای بعضی بالاست
 
  بالاتر تر از هر کالاست
 
  اما برای بعضی نازل تراز کالاست
 
  نازل تراز هر چیز ، از خس ، از خاشاک  از پشیز
 
  فقط صدای رفتنش ، پرکشیدنش ، نه پریدنش شنیدنی است
 
  همچون نشئه ای بیاد ماندنی ، اما از خود رفتنی است
 
  وسنگینی گذرعمررا ، در"
بی قدری " کاهیدنی است
  
 لحظه های سنگین ، رهاشدنی سبک دارند
 
  سنگینی آنجاست که مصرف ندارند
 
  آن حکایت را شنیده اید ؟

  شخصی با انبانی پرازسکّه های ناب
 
  برلب دریائی عمیق و پرازآب
 
  هر
لحظه ، هربار سکّه ای پرتاب
 
  سکّه ها روان تا قعر آب
 
  وآنگاه شنیدن صدای "قلوپ قلوپ" آب
 
  چه احساسی ، چه ارضاء شدنی درکنارآب
 
  پرتاب سکّه های ناب و آنگاه "قلوپ قلوپ" آب
 
  باهر "قلوپ" آب شعفی ، نشئه ای ، چون رؤیای ناب
 
  اما سکّه ها هرقدر زیاد و ناب ، لیکن تمام شدنی است
 
  همچون
لحظه های عمرناب که رفتنی است و تمام شدنی است
 
  آنچه به یاد ماندنی است صدای آن "قلوپ قلوپ" های آب
 
  که از یاد رفتنی است
 
  آری
لحظه های سنگین همچون "خُسرانُ المُبین " سنگین تر از آب
 
  ولیکن پر کشیدنی ، رهاشدنی اما نه ازدست رفتنی
 
  سبک تر از هوای ناب ...

  پس این لحظه ها ی ناب را دریاب ، دریاب ، دریاب ...
+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 14:32 |
اصطلاح «دل» و «دماغ» را خارج از معنی لغوی رایج و کاربردی آن شنیده و یا به کار برده اید، شاید مفهوم مطلوب و مورد نظر این واژه و یا اصطلاح را با احساس و ادراک بهتر میتوان تبیین کرد تا با تمسک به مفهوم لغوی و در چارچوب دایرةالمعارف فرهنگ لغات ، چرا که کلمه دل به تنهائی یاد آور یکی از اعضای مهم و پرطرفدار علوم پزشکی و تندرستی و ورزش و بهداشت و از این دست مقولات است که پرکاری و فعالیت تعیین شده آن ، دراین حد روشن است که همگان میدانند این تکه عضو عضلانی مأموریت دارد بطور میانگین برای آدمهای با طول عمر طبیعی(مثلاًهفتادسال البته گوش شیطان کر) حد اقل 2540160000 بار بتپد و یا به قول اهل فن انقباض و انبساط نماید ( حالا برای چه و برای که بتپد و چگونه و درچه اوضاع و احوالی بتپد و یا در اوضاع ترس و وحشت و غضب و ...چه میزان باید براین رقم پایه بیفزاید بماند...) و در همین راستا کلمه «دماغ» که برخلاف «دل» بدون تحرک و ساکت و ثابت است اما آنقدر درمیان جماعت نسوان و این روزها جماعت رجال اشبه به نسوان پرطرفدار گشته که متخصصین امور مربوطه رتبه اول جهانی دستکاری و «دل»سوزی رابرای جلب توجه نمودن و از طرفی جبران بیکاری و بی تحرکی این عضو ،  درکشور بی «دل» و «دماغ» مان بدست آورده اند . حال با این توصیف مشخص است که اگر مراد از «دل» و «دماغ» همین مضامین باشد ، لا جرم همگان از نعمت وجودی اش بهره مند هستند ، پس وقتی گفته میشود اوضاع و احوال کنونی دل و دماغ برایمان نگذاشته و آدم بی دل و دماغ هم نه میتواند دست به قلم ببرد و بنویسد و نه میتواند به نوشته دیگران سرکی بکشد و بخواند و بیاندیشد و نقد کند و نه میتواند بی خیال به امور عادی و شخصی خود برسد و فارغ از اوضاع پر ماجرای پیرامونش به عالم بی قیدی و ...پناه ببرد ، معلوم میگردد در اینجا دل و دماغ معادل همان دو عضو عصلانی و غضروفی پرتحرک و بی تحرک پرماجرا نیست .

شمارا درد سر ندهم مدتی است ماجرای بی دل و دماغی مرا می آزارد ابتدا با نوعی بد بینی نسبت به خود فکر میکردم این بیماری تنها به سراغ من آمده ، اما در یک بررسی متوجه شدم موضوع دارد بصورت «بقول علمای پزشکی» یک اپیدمی یا همه گیری در می آید در این اثنا ایمیل یک دوست به دستم رسید که بگونه و تعابیری مشابه و بهتر موضوع دل و دماغ خویش و یا همگان را توصیف نموده بود که حیفم آمد به این بهانه آنرا در انظار سایر دوستان قرار ندهم که در ذیل این مطالب میخوانید : .    

هذیان گوئی یک ذهن آشفته:

«من می ترسم پس هستم: این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم. احساس نا امنی، احساس ناخوشی خلاصه هر احساس بدی که بگویید در وجودم ایجاد شده. نوشتن هم کار سختی شده. از صبح تا شب موضوعات رو عوض می کنم. میام که بنویسم دوباره پشیمون می شم. می ترسم که ازاین یا آن نوشته ام تفسیر بدی بشه. می ترسم که این یا آن نوشته ام به مذاق بعضیها خوش نیاید. اما واقعا نمی خوام جوری بنویسم که مسئله ساز باشه. حالا می بینم که این تنها مسئله من نیست مسئله همه وبلاگ نویسهای وطنی است که نوشتن براشون مسئولیت آور شده و به کاری دشوار بدل گشته. وقتی می بینم که همه می ترسن من هم نمی ترسم بگم که می ترسم! چطور بنویسم که هم نوشته باشیم و هم ننوشته باشیم؟هم حرف بزنیم و هم حرف نزنیم؟ حتما شما هم تجربه کردید یک عده هم می خواهند تهدید کنند و اتهام بزنند و هم نمی خوان شناخته بشن که مبادا چهره به اصطلاح روشنفکری شان آسیب ببینه. باز دست دوستان واقعا اصولگرای ما درد نکنه که با اسم و شناسنامه حرفهای خودشونو می زنند وشهامت دفاع از خیلی چیزها رو دارند.»

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 18:44 |


Powered By
BLOGFA.COM