تبليغاتX
اسرارقلم

معاون پرورشی وزارت آموزش و پرورش از اجرای « طرح استقرار دائمی روحانیان در مدارس كشور» خبر داد.

در واکاوی این طرح و موارد مشابه چنین به نظر میرسد که مبتکران اینگونه طرحها با نیت نوآوری اما در نگاه دیگر نفی عملکرد گذشته مدیران در دولت های قبل و یا کسب وجهه انقلابیگری بدون توجه به پیامد موضوعات میل دارند آزموده ها را دوباره بیازمایند و برای تحمیل هزینه های آن از کیسه ملت و عمر نسل کنونی نیز ابائی ندارند

در بررسی تحلیلی روند مدیریت های پس از انقلاب بیاد می آوریم که در ابتدای انقلاب بلحاظ ناکارآمدی سیستم های اداری قبل از انقلاب در پاسخگوئی به اهداف و آرمانهای انقلاب ، نهادها و ارگانهای انقلابی « بعنوان ضرورتی مقطعی » به موازات سیستم اداری بجامانده از رژیم قبل ، تأسیس و راه اندازی گردید تا به اقتضای موقعیت زمانی انقلاب نقیصه مذکور و نیز خلأ مربوط به نبود نگرش انقلابی در سیستم اداری وقت برطرف گردد بعنوان مثال در این راستا نهادهائی همچون کمیته های انقلاب در حوزه امور انتظامی ویا جهاد سازندگی در حوزه فعالیتهای اداری و عمرانی در مناطق محروم ویا امور تربیتی در حوزه آموزش و پرورش تأسیس و شروع به فعالیت نمود . 

اما با گذشت زمان و کسب تجارب مدیریتی ، اختلالات حاصل از ادامه فعالیتهای موازی و اتلاف منابع مالی و نیروی انسانی ، کارشناسان را برآن داشت تا طرح ادغام نهادهای اداری همسو را اجرا نمایند هرچند اجرای آن در ابتدای امر با مقاومتهائی مواجه گردید و طراحان ادغام سیستمهای موازی را به بیگانگی با نگرشهای انقلابی متهم مینمودند اما ضرورت جلوگیری از هرز منابع ، اجرای آن را عملی نمود .

 درحوزه آموزش و پرورش نیز تأسیس نهاد امورتربیتی در راستای اهداف مذکور بعنوان ضرورتی مقطعی مورد توجه بانیان آن بود اما گذشت زمان ضرورت ادامه فعالیت آن را در چارچوب نهاد انقلابی مورد سؤال قراد داد چرا که به عقیده غالب صاحبنظران تعلیم و تربیت تفکیک این دو مقوله یعنی« تعلیم » و « تربیت » یا همان آموزش و پرورش راهی به خطا برای وصول به اهداف مربوطه است و سپردن مسئولیت تربیت دانش آموزان به افرادی تحت عنوان « مربی » و یا « مبلغ » و یا « روحانی » را سلب مسئولیت از کادر آموزشی مدارس در حوزه های تربیتی و پروشی دانش آموزان قلمداد مینمایند .

در این راستا طرح ادغام فعالیتهای پرورشی و آموزشی نیز در دولت هشتم ابلاغ و اجرا گردید که متاسفانه در دولت نهم با حاکمیت نگاه بدبینانه به عملکرد دولتهای گذشته و نادیده انگاری بیش از دودهه تجارب مدیریتی پس از انقلاب این طرح ملغی و فعالیت موازی در حوزه آموزش و پرورش احیا و همچون سایر موارد این آزموده نیز به آزمایش گزارده شد که اکنون موضوع در رنگ و لعاب دیگری برای قداست بخشی به آن تحت عنوان «پاسخگویی به سوال‌ها و شبهات دینی دانش‌آموزان و برنامه‌های فرهنگی و پرورشی دیگر » اجرا میگردد .


+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 22:39 |

 

ای عاقلان معنا کنید رؤیای من از مرگ خویش

هنگامه ای که جسم من پوشیده آخر برگ خویش

دیدم که جمعی آشنا درآخرین دیدار من

کردند مشایعت مرا تاکه نهندم جای خویش

من دیده بودم مرده را بر روی دستان می برند

اینجا بدیدم مرده ای که میرود با پای خویش

مرده چه داند کو کجا در لَحَد و خاکش نهند

من خود به چشم خویشتن دیدم مزارم پیش پیش

از مردگان کی پرس و جو گردد زجای دفن او

اینجا بدادم خود نظر از مدفن و مأوای خویش

دیدم مزارم را جدا از بستگان و اقربا

گفتم بدین معنا بود راهم جدا از قوم و خویش

درجوف آنهم من بدیدم فاصله با دیگری

گفتم زبهر دیگری که بینمش همراه خویش

زان فاصله جمعی دگر گِرد مزار دیگری

از آن طرف کردند نظر سوی مزار جار خویش

چون که نهادند دست ر ا بر روی لوح مدفنم 

من خود بدیدم فاتحه با دیدۀ بینای خویش

اندر ورای جسم و تن من خود بدیدم واقعه

گوئی میان جمعم و منفصلم از جای خویش

عقل من اندر تحیّر که این معمّا را بدید

باشد که جوید راز آن اندر ورای رای خویش

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 23:50 |

 

در عالم طبیعت قاعده ای است به نام تنازع بقا یا درگیری برای باقی ماندن و معنا و مفهوم آن نیز در علوم زیستی اینگونه تبیین گردیده که موجودات زنده برای دستیابی بهینه به امکانات حیاتی (ازقبیل قلمرو زیست و منابع انرژی و ...) ناگزیر از رقابت باهمدیگرند و این رقابت آنجا که به محدویت امکانات مورد نیاز دوطرف می انجامدبه روال طبیعی بقای یکطرف حذف طرف مقابل را میطلبد و دراین میان موجودی برتری مییابدکه قوی تر بوده و ازانرژی بیشتری بهره مند گردیده است ، اما در عالم انسانی بلحاظ بهره مندی ازامتیاز عقل و شعور ، آنجا که این امتیاز درهرگونه رقابتی بکارگرفته میشود هیچگاه قاعده حذف یک رقیب برای بقای دیگری پیاده نمیگردد بلکه قاعده همزیستی مسالمت آمیزحاکم برسایرقواعد طبیعی میگردد.

ازمیان رقابتهای موجود در جوامع انسانی رقابت سیاسی منشأ و مصدر سایر رقابتها محسوب میگردد ، چراکه دردنیای کنونی ، سیاست بعنوان ابزاردستیابی و یا تسلط برمنابع مورد نیازحیات جمعی اعم از قدرت و ثروت و نیزمؤلفۀ محوری رقابتها در صحنه اجتماع است . اما عاقلان علاقمند برگزینش این مشی راعقیده برآن است که در رقابت سیاسی ، رقیب نه تنها مزاحم و یا دشمن تلقی نمیگردد بلکه ضرورت وجودی او را نیز اثباتاً تأیید نموده و بدون حضور و ظهور او پیمایش این مشی ، بسی مشکل و شاید غیرممکن و راهی ناصواب و منتهی به خطا تلقی میگردد چراکه در این وادی  حضور رقیب ، آینۀ تمام نمای سلامت و یا انحراف در مسیر دستیابی به اهداف تعیین شده خواهدبود ، درچنین رقابتی شعار :(زنده باد مخالف من) واقعیت می یابد و رقیب عامل دشمن و خائن و کودتاچی و اغتشاشگر و برانداز و ...اعلام نمیگردد .

لذا می بینیم درجوامعی که امروزه مشخصات توسعه یافتگی و یا پیشرفت را از خود نشان میدهند درپایان رقابتهای رایج و قانونی که اوج آن در قالب رقابتهای انتخاباتی برای تصدی کرسیهای قدرت به نمایش گزارده میشود رقبای قبل از انتخابات ازناحیه برنده و یا برندگان رقابت به همکاری دعوت و با اشتراک مساعی حول محور منافع ملی خویش به تلاش و برنامه ریزی می پردازند.

حال چنانچه این نوع رقابت و رفتار سیاسی را نشانه ای از توسعه یافتگی و اولویت منافع ملی برمصالح شخصی و گروهی بدانیم با یک مقایسه ساده در این خصوص و درحوادث اخیر میزان توسعه یافتگی خویش رانسبت به بیگانگان میتوانیم حدس بزنیم:۱-درکشورقدرت طلب ،جهانخوار و غیرمسلمان امریکا ، باراک اوباما برنده آخرین انتخابات ریاست جمهوری آن کشور ، رقیب سیاسی اش (هیلاری کلینکتون) را نه تنها دستگیر و محاکمه و یا از صحنه سیاسی حذف نمیکند بلکه اورا برای تصدی حساس ترین پست سیاسی دولت انتخاب مینماید . ۲- درکشوراروپائی و غیرمسمان آلمان خانم مرکل برنده آخرین انتخابات احزاب پارلمانی تعیین کرسی صدراعظمی دولت آن کشور رقیب اصلی خود ( اشتاین مایر ) را حذف نمیکند ، خائن و  برانداز و منافق سیاسی و کودتاچی و عامل بیگانه و طراح انقلاب مخملی و ...هم معرفی نمینماید بلکه نامبرده را در حساس ترین سمت سیاسی دولت خویش ابقا مینماید . ۳- در پایان انتخابات دهم ریاست جمهوری اسلامی ایران رقبای سیاسی ، منافق ، برانداز ، اغتشاشگر ، دل درگرو دشمن و طراح انقلاب مخملی و ...معرفی و عوامل آنها بازداشت و محاکمه میگردند و عوامل دست چندم آنان نیز ازانتصاب در تمامی مناصب مدیریتی محروم میگردند...   فاعتبروا یا اولی الابصار.... 

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 21:37 |

 

پائیز فصل پر رمز و راز

 فصل بی رنگی و همه رنگی

فصل دلبری و افسونگری

با یادگاری از دوران تب تابستانی

و نویدی از زمزمه بوران و بَرد زمستانی

هم فصل بیوفائی و بی صفائی و یغما

هم فصل وفا و صفا و سخا

 بیوفائی از آن روی که :

گرمای تابستانی و اندوخته هایش را

از ثمره اشجار تا سرسبزی چمن و گلزار

یکباره بی چشم و روی به تاراج می نهد

و کلام گرم تابستان را ، با ندائی سرد

و سلام سبز سلفش را ، با نگاهی زرد

بی مهابا به دست فصل خلفش می سپارد

گویا پیام بلندای ایام گرمائی را

سیاهی سرد یلدائی است دست به کار 

و این فصل افسون و یغما را

مظاهری ازوفا و صفا و سخاست، در انتظار 

چه ، بلندای شبهای سرد و سیاهش را

بزم شبانه یاران

و غیبت تب تابستانی اش را

گرمای کرسی یلدائیان چشم انتظار....

و میراث و ثمرامساک تابستانی را

به رسم وفا ، با صفا و سخاوتمندی

برسفره های بذل یلدائیان برقرار.

اما اینبار سرآغاز این یغمای پنهانی را عید فطر رمضانی است

که شاید ذخیره ربانی اش ، جبرانی باشد از بهر آن خسران انسانی ...  

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 23:32 |

 ا

این مطلب در رمضان سال گذشته نگاشته شده شاید تکرارآن مفید افتد

   لحظه ها ، کالائی که همگان دارند

   اما بهائی نا برابر دارند

   نمیدانم نرخگزارش کیست

   یا سر منشاء تقدیرش از چیست
 
   آن حکایت " کُل یَوم هُوَفی شأن " را میدانم از کیست

   اما نمیدانم بهایش چیست
 
   نرخ لحظه ها ، برای بعضی ها بالاست
 
   بالاتر از هر کالاست
 
  همچون " لُیلُة القُدر " که هرشبش برتر از هزار ماه
 
  وهر
لحظه اش نیز برتر از هزاران لحظۀ در راه
 
  اما چرا همۀ
لحظه ها ، همۀ شب ها ، در قدر نا برابرند؟
 
  واین همه ، بی قدر ویا از قدر کمترند؟
 
  لابد شنید ه اید "گرهمه شب ، شب قدر بودی
 
  شب قدر بی قدر بودی"
 
  پس چرا نبا ید آن "
مبارک لَیلَه " را به بست نشست؟
 
  ودر آن "روزنه بر طلوع صبح نبست"؟
 
  آری نرخ
لحظه ها برای بعضی بالاست
 
  بالاتر تر از هر کالاست
 
  اما برای بعضی نازل تراز کالاست
 
  نازل تراز هر چیز ، از خس ، از خاشاک  از پشیز
 
  فقط صدای رفتنش ، پرکشیدنش ، نه پریدنش شنیدنی است
 
  همچون نشئه ای بیاد ماندنی ، اما از خود رفتنی است
 
  وسنگینی گذرعمررا ، در"
بی قدری " کاهیدنی است
  
 لحظه های سنگین ، رهاشدنی سبک دارند
 
  سنگینی آنجاست که مصرف ندارند
 
  آن حکایت را شنیده اید ؟

  شخصی با انبانی پرازسکّه های ناب
 
  برلب دریائی عمیق و پرازآب
 
  هر
لحظه ، هربار سکّه ای پرتاب
 
  سکّه ها روان تا قعر آب
 
  وآنگاه شنیدن صدای "قلوپ قلوپ" آب
 
  چه احساسی ، چه ارضاء شدنی درکنارآب
 
  پرتاب سکّه های ناب و آنگاه "قلوپ قلوپ" آب
 
  باهر "قلوپ" آب شعفی ، نشئه ای ، چون رؤیای ناب
 
  اما سکّه ها هرقدر زیاد و ناب ، لیکن تمام شدنی است
 
  همچون
لحظه های عمرناب که رفتنی است و تمام شدنی است
 
  آنچه به یاد ماندنی است صدای آن "قلوپ قلوپ" های آب
 
  که از یاد رفتنی است
 
  آری
لحظه های سنگین همچون "خُسرانُ المُبین " سنگین تر از آب
 
  ولیکن پر کشیدنی ، رهاشدنی اما نه ازدست رفتنی
 
  سبک تر از هوای ناب ...

  پس این لحظه ها ی ناب را دریاب ، دریاب ، دریاب ...
+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 14:32 |
اصطلاح «دل» و «دماغ» را خارج از معنی لغوی رایج و کاربردی آن شنیده و یا به کار برده اید، شاید مفهوم مطلوب و مورد نظر این واژه و یا اصطلاح را با احساس و ادراک بهتر میتوان تبیین کرد تا با تمسک به مفهوم لغوی و در چارچوب دایرةالمعارف فرهنگ لغات ، چرا که کلمه دل به تنهائی یاد آور یکی از اعضای مهم و پرطرفدار علوم پزشکی و تندرستی و ورزش و بهداشت و از این دست مقولات است که پرکاری و فعالیت تعیین شده آن ، دراین حد روشن است که همگان میدانند این تکه عضو عضلانی مأموریت دارد بطور میانگین برای آدمهای با طول عمر طبیعی(مثلاًهفتادسال البته گوش شیطان کر) حد اقل 2540160000 بار بتپد و یا به قول اهل فن انقباض و انبساط نماید ( حالا برای چه و برای که بتپد و چگونه و درچه اوضاع و احوالی بتپد و یا در اوضاع ترس و وحشت و غضب و ...چه میزان باید براین رقم پایه بیفزاید بماند...) و در همین راستا کلمه «دماغ» که برخلاف «دل» بدون تحرک و ساکت و ثابت است اما آنقدر درمیان جماعت نسوان و این روزها جماعت رجال اشبه به نسوان پرطرفدار گشته که متخصصین امور مربوطه رتبه اول جهانی دستکاری و «دل»سوزی رابرای جلب توجه نمودن و از طرفی جبران بیکاری و بی تحرکی این عضو ،  درکشور بی «دل» و «دماغ» مان بدست آورده اند . حال با این توصیف مشخص است که اگر مراد از «دل» و «دماغ» همین مضامین باشد ، لا جرم همگان از نعمت وجودی اش بهره مند هستند ، پس وقتی گفته میشود اوضاع و احوال کنونی دل و دماغ برایمان نگذاشته و آدم بی دل و دماغ هم نه میتواند دست به قلم ببرد و بنویسد و نه میتواند به نوشته دیگران سرکی بکشد و بخواند و بیاندیشد و نقد کند و نه میتواند بی خیال به امور عادی و شخصی خود برسد و فارغ از اوضاع پر ماجرای پیرامونش به عالم بی قیدی و ...پناه ببرد ، معلوم میگردد در اینجا دل و دماغ معادل همان دو عضو عصلانی و غضروفی پرتحرک و بی تحرک پرماجرا نیست .

شمارا درد سر ندهم مدتی است ماجرای بی دل و دماغی مرا می آزارد ابتدا با نوعی بد بینی نسبت به خود فکر میکردم این بیماری تنها به سراغ من آمده ، اما در یک بررسی متوجه شدم موضوع دارد بصورت «بقول علمای پزشکی» یک اپیدمی یا همه گیری در می آید در این اثنا ایمیل یک دوست به دستم رسید که بگونه و تعابیری مشابه و بهتر موضوع دل و دماغ خویش و یا همگان را توصیف نموده بود که حیفم آمد به این بهانه آنرا در انظار سایر دوستان قرار ندهم که در ذیل این مطالب میخوانید : .    

هذیان گوئی یک ذهن آشفته:

«من می ترسم پس هستم: این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم. احساس نا امنی، احساس ناخوشی خلاصه هر احساس بدی که بگویید در وجودم ایجاد شده. نوشتن هم کار سختی شده. از صبح تا شب موضوعات رو عوض می کنم. میام که بنویسم دوباره پشیمون می شم. می ترسم که ازاین یا آن نوشته ام تفسیر بدی بشه. می ترسم که این یا آن نوشته ام به مذاق بعضیها خوش نیاید. اما واقعا نمی خوام جوری بنویسم که مسئله ساز باشه. حالا می بینم که این تنها مسئله من نیست مسئله همه وبلاگ نویسهای وطنی است که نوشتن براشون مسئولیت آور شده و به کاری دشوار بدل گشته. وقتی می بینم که همه می ترسن من هم نمی ترسم بگم که می ترسم! چطور بنویسم که هم نوشته باشیم و هم ننوشته باشیم؟هم حرف بزنیم و هم حرف نزنیم؟ حتما شما هم تجربه کردید یک عده هم می خواهند تهدید کنند و اتهام بزنند و هم نمی خوان شناخته بشن که مبادا چهره به اصطلاح روشنفکری شان آسیب ببینه. باز دست دوستان واقعا اصولگرای ما درد نکنه که با اسم و شناسنامه حرفهای خودشونو می زنند وشهامت دفاع از خیلی چیزها رو دارند.»

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 18:44 |

شاید ضرب المثل دست به عصا رفتن را شنیده اید که به معنی راه رفتن بکمک عصا میباشد ، ضرورت عصا برای کسی است که به یکی از نقایص جسمی ویا ادراکی مبتلاست ویا همانند کودکان هنوز استقلال جسمی و ادراکی نیافته است تعیین مصداق این ویژگی ها معمولآ توأم با شبهات میگردد ، گاه فردی ولو اینکه به ظاهر خود را سالم و بالغ می بیند اما از دید آنانکه اورا سالم و بالغ نمیدانند باید خودرا تطبیق دهد تا بداند که :  چه باید خواند ، چه نباید خواند ، چه باید شنید  ، چه نباید شنید ، چه باید دید ، چه نباید دید ، چه باید نوشت  ، چه نباید نوشت ، به کدام موضوع  باید پرداخت  ، به کدام موضوع نباید پرداخت ... اینها سؤالاتی است که این روزها ذهنها را به خود مشغول کرده است . چون در عصر و زمانه ای  زندگی میکنیم که هیچکس به بلوغ کامل نرسیده است ( به جز اندکی یا اقلیتی خواص ) ، همگان مبتدی اند ، همگان نابالغ اند و باید به آنان یاد داد چگونه فکر کنند ، چگونه راه بروند ، چگونه حرف بزنند ، چگونه ارتباط برقرار نمایند ، باچه کسانی ارتباط برقرار نمایند ، از کدامین ابزار و اسباب ارتباطی بهره بگیرند ، نوع ابزار و اسباب مفید و مضره را باید به آنان شناساند .

این موارد و ازاین دست موارد ، مسائل دنیای کودکی است ، مگر نگفته اند :        «چو با کودکان سرو کارت فتاد   هم زبان کودکی باید گشاد » ، آری کودک را باید دستگیری نمود تا شیوه راه رفتن آموزد ، شیوه حرف زدن ، شیوه خندیدن ... حتی شیوه گریستن ( هرچند گریه و خنده اموری عاطفی اند و به قول روانشناسان باز تاب و یا رفلکس و یا پاسخ به محرکهای بیرونی و یا درونی اند ) اما ... بالاخره دوران کودکی را آدابی است که باید آنرا فراگیرد ، نباید از هرچیز خوشحال شود و بدون اجازه و برخلاف استحقاق و ظرفیتش بخندد و یا بدون محاسبه غمگین و ناراحت گردد و یا گریه کند ، فرباد بزند ، باید یاد بگیرد چه هنگام و برای چه چیز و یا چه نقصی بگرید و داد بزند ، باید بیاموزد چه چیز را طلب نماید و در چه هنگامی طلب نماید ، اگر زیاده خواهی نماید ، بایستی تأدیب گردد (تأدیب به معنی ادب آموزی و یا آموزش آداب) البته نوع و شیوه آن را هم بزرگترها تعیین مینمایند (ناگفته نماند دراینجابزرگی نه به عقل است نه به سال بلکه آداب و سیاسیات خاص خودرا دارد) ، دروغ هم نباید یاد بگیرد ، حتی اگر از بزرگترها شنید باید نشنیده بگیرد و بهتر است نشنود و نهایتآ اگرشنید آنرا راست بشنود ، چون دروغ بزرگترها مصلحتی است یعنی برای مصلحت کودکان گفته میشود پس اساساً باید آنرا راست فرض کرد ، اما کودکان که خود مصلحت خویش را نمی شناسند و ...خلاصه آنکه کودک باید دست به عصا راه برود تا راه رفتن بیاموزد و گرنه دست به عصا نرفتن همان و به چاله چوله افتادن همان ...

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 14:45 |






روزنامه دولتی کیهان در یادداشت روز 88/5/14 با قلم حسین شریعتمداری با سبک و سیاقی که بر اهل سیاست پوشیده نیست ، خود را در جایگاه متولی تمام و کمال میراث دین مبین اسلام و سیره نبوی می نمایاند و در قیاسی مع الفارق در تشبیه جریان اصلاح طلبی ایران در عرصه انتخابات دهم به مسجد ضرار ، پس از شرح ماجرای تاریخی شکل گیری آن واقعه در صدر اسلام ، چنین می نگارد :

« ...در نامه ابوعامر خطاب به منافقان كه با پيك پنهان از روم به مدينه ارسال شد، آمده بود؛ اگر شما شرايط و زمينه لازم را فراهم آوريد، سپاه روم براي برچيدن بساط اسلام به مدينه حمله خواهد كرد و قدرت و جايگاه قبلي به شما بازمي گردد اما پيش از اين بايد در مدينه پايگاهي داشته باشيم- بخوانيد چيزي شبيه برخي از ستادهاي انتخاباتي اين روزها- تا پوشش مناسبي براي تجمع مخالفان اسلام و رسول خدا(ص) و مديريت برنامه ها باشد.در طرح ابوعامر- همان طرح هراكليوس امپراتور روم- آمده بود اگر پايگاه مورد نظر، نشانه اي از ما داشته باشد به آساني شناخته شده و از ميان برداشته مي شود و توصيه اكيد شده بود كه اين پايگاه بايد ظاهري كاملا اسلامي داشته و در تبليغ و ترويج آن از مناسك و شعارهاي مورد قبول و احترام مسلمانان استفاده شود- به زبان امروز بخوانيد، استفاده از شال سبز! شعار الله اكبر! ادعاي پيروي از خط امام(ره)! و ...- و اينگونه بود كه - مسجد ضرار - ساخته شد.»

نکات قابل تأمل این است که آقای شریعتمداری که وابستگیشان به یک جناح فکری براساس مواضع مکرر تابلو گردیده با کدام مجوز و بینه شرعی ستاد انتخابات نیروهای اصلاح طلب چون میرحسین موسوی و حجت الاسلام کروبی را که تععهد و وفاداری خودرا طی سالیان متمادی به نظام اسلامی و بنیانگذار آن به اثبات رسانیده اند در جایگاه مسجد ضرار که بانیان آن کفار و مشرکین بودند قرار میدهد و ازطرفی علیرغم وابستگی نامبرده به جناح اقتدار که از موهبات قدرت و ثروت عاریتی ملت بهره مند میباشند چگونه اثبات مینمایند که در اتخاذ اینگونه مواضع و تهمت زنی داعیه صیانت از دین و معنویت را دارد تا صیانت از منابع قدرت و ثروت ؟ البته این را نیز باید گفت که سیره اقتدار گرائی و تمامت خواهی یاران کیهانی تنها به حفظ و بقای بر قدرت محدود نمیگردد بلکه حذف و محو و نابودی هرنوع تفکری که غیر خودی تلقی گردد زمینه هائی میطلبد که برای فراهم نمودن آن زمینه ها بایستی به هر شیوه و اسلوبی ولو ناصواب به مبانی اعتقادی و دینی مردم تمسک جست . فاعتبروا یا اولی الابصار... 

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 20:43 |


عرصه انتخابات دهم ریاست جمهوری ، علیرغم پیدایش صحنه های خواسته و ناخواسته آن ، موجی از بیداری توأم با آگاهی هدفمند را در بین اقشار گوناگون ملت به نمایش گزارد .

این موج که با گزینش نمادین رنگ سبز اعلام حضور نمود این نماد را به عنوان مظهرمظومیت و معنویت با شکوفائی و رویش در فصل سبز در هم آمیخت و نقطه عطفی را درتاریخ بیداری ایرانیان به ثبت رسانید که از جهات مختلف در خور توجه و نگاه نو میباشد

انتخاب آگاهانه نماد رنگ سبز ضمن آفرینش تجانس و هماهنگی دربین همه ایرانیان در داخل و خارج از کشور ، در اصلاح نوع نگاه و انتظارات دیرینه آنان نیز هماهنگی و همسوئی آفرید  .

از طرفی این اصلاح نگرش ، انتظارات افراطی گروههائی را که به شالوده شکنی و حذف ساختار و بنیانها نظر داشتند تعدیل نمود و آنان را متوجه ساخت که انتظارات را بایستی در چارچوب همین ساختار و درقالب دموکراسی و آراء آگاهانه ملت و برای اصلاح ( و نه حذف بنیانها ) جستجو نمود و از طرفی امید به مداخله بیگانگان در سرنوشت آنان را نیز اصلاح نمود و آنان را متوجه ساخت که ایده تعیین مقدرات ملی با امید بستن به فراتر از مرزها ، ایده ای خائنانه و جفای به ملت بزرگ ایران قلمداد میگردد .

چرا که فرزندان همین آب و خاک با هدایت و حمایت رهبران مورد قبول خویش در مقاطع حساس تاریخ نشان داده اند با بیداری و هوشیاری لازم در حفظ کیان اعتقادی و ملی خویش توانا بوده و بی نیاز از دست تمنای بیگانگان میباشند .

اما در همین راستا سوال اساسی این است که چرا اقتدار گرایان از این ابتکار گزینش نماد سبز هر روز عصبانی و عصبانی تر ظاهر میشوند ، یک روز آن را خرافه گرائی و روزی آن را ابزار عوام فریبی قلمداد مینمایند . در پاسخ این سوال اساسی ، در یک نگاه دقیق میتوان گفت : این عصبیت چیزی نیست جز آنکه تأثیر این نماد در آفرینش آگاهی و اصلاح و همسوئی نگرش ها که در چارچوب مبانی همین انقلاب و نظام پایه های اقتدار نااهلان به انقلاب را نشانه رفته است و چنانچه میبینیم اقتدار گرایان ، سبز اندیشان را با تعابیری چون آشوب طلبان و اغتشاشگران خطاب نموده و آنان را برانداز قلمداد مینمایند به این دلیل است که از خطای دید و نگاه خویش غافلند و خود را مساوی و معادل نظام و انقلاب پنداشته اند ، لذا در پاسخ به این خطای آشکار باید گفت : توخود حجاب خویشتنی جانا ازمیان برخیز ... 

+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 15:39 |

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد (حافظ)

عید مبعث پیامبر اسلام (ص) مبارک باد
+ نوشته شده توسط علی اصغر محمدی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 23:59 |


Powered By
BLOGFA.COM